خداوندا . . .
آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش گذار . . .
امروز که محتاج توام جای تو خالیست . . .
فردا که میایی به سراغم . . .
در من نفسی نیست . . .
در خانه کسی نیست . . .
من به بودنش نيازمند شدم
وقتی که ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...
من آغاز شدم
و چه سخت هست تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن. . . . . . .
دکتر علی شریعتی

عکسی که همه ی معانی رو تو خودش داره: عشق . . . محبت. . . پاکی. . . صداقت و . . .
نوشتۀ روی دیوار
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید، پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده،به مادرش بگوید.
وقتی مادرش را دید به او گفت:"مامان ،مامان!!! وقتی من داشتم تو حیاط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد، خط خطی كرد، مادر آهی كشيد و فرياد زد : حالا . تامی كجاست؟ و رفت به اطاق تامی كوچولو تامی از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود، وقتی مادر اورا پیدا کرد،سر او داد کشید:"تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیک هایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال،تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد،قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.
تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود:"مادر دوستت دارم" مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قاب آویزان کرد!!!
انسانها برای شادی خلق شده اند وآن کس که این شادی را به کمال دارد می تواند به خود بگوید:
"من اراده خداوندی را در زمین جاری می سازم"
"آنتوان چخوف"
Man Are Made For Happiness And Anyone Who Is Completely Happy Has A Right To Say To Himself
"I Am Doing Gods Will On Earth"
شام آخـــــــــــــــــــــــر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا ، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ،تصویر می کرد،کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند .
روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت.تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو ، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت .
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است ، به کلیسا آوردند دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع ، داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد .
وقتی کارش تمام شد گدا ، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :«من این تابلو را قبلاً دیده ام !»
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
- سه سال قبل ،پیش از آنکه همه چیزم را از دست دادم .موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!!
برگرفته از کتاب (شیطان و دوشیزه پریم) پائولو کوئیلو

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی
را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد .این مرکز پنج طبقه داشت و هر چه که
به طبقات بالا تر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد . اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند باید حتما آن مرد را انتخاب کنند
و اگر به طبقه ی بالا تر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار می تواند از این مرکز استفاده کند .
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر
مورد نظر خود را پیدا کنند .
در اولین طبقه روی در نوشته بود : این مردان شغل معمولی دارند و باهوش و زیرک هستند . دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب بهتر از کارنداشتن و احمق بودن است
ولی دوست دارم ببینم بالا تری ها چگونه اند ؟
پس رفتند .
در طبقه ی دوم نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد هوش زیاد
و چهره ی زیبا دارند . دختر گفت : " هوم م م " طبقه ی بالا چه جوریه... ؟!
طبقه ی سوم : این مردان شغلی با حقوق عالی دارند هوش بالاو
چهره ی زیبا دارند و خوش اخلاق هستند و در کار خانه هم کمک می کنند . وای ... چقدرعالی.!!
ولی برویم بالا تر . و دو باره رفتند.
طبقه ی چهارم : این مردان شغلی با حقوق عالی و هوش بالاو اخلاق خوب دارند مهربان هستند و دارای مدرک تحصیلی بالا و دارای چهره ای زیبا هستند همچنین در کار خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند .
آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند . دختر : وای
چقدر خوب . پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ...؟!
پس به طبقه ی پنجم رفتند . آنجا نوشته بود : این طبقه فقط برای این
است که ثابت شود زنان راضی شدنی نیستند . از این که به مرکز ما
آمده اید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزو مندیم .!!!!!!!!!
خانمی ۳ پير مرد جلوی درب خانه اش ديد.
- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، می ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکی موفقيت و ديگری عشق است
. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمی بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟
خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
يکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت می کرديد،
۲ نفر ديگرمان اينجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنيم.
هر جا عشق باشد
موفقيت و ثروت هم هست!


