تبليغاتX
دست نوشته های تنهایی من . . .



آنگاه كه مهر شما را فرا مي خواند  از پي اش برويد

اگر چه راهش دشوار  و ناهموار است ...

و آنگاه كه بالهايش شما را در بر مي گيرد  وا بدهيد

اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته است

و شمارا زخم رساند ...ش

مهر تصرف نمي كند ...و به تصرف هم در نمي آيد

زيراكه مهر بر پايه مهر استوار است .

                                                                     جبران خلیل

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 15:21  توسط پیمان  | 



یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه خدا رو خواب دید...

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفعه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد...

از خدا پرسید: خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبینم..... بهم بگو این رد پاها چیه؟؟؟؟

خدا: بنده ی عزیزم یکیش مال خودته و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام.

بنده: آهان خداجون.... پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم با همه ی

مهربونی هات منو تنها میزاری؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

خدا: نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی......

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی.......

واقعا اگه یه ذره بیشتر به زندگیمون دقت کنیم هم جا ردپا و وجود خدا رو می تونیم حس کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 15:11  توسط پیمان  | 



آدما از آدما زود سیر میشن.....

آدما از عشق هم دلگیر میشن....

آدما رو عشقشون پا میزارن....

آدما آدمو تنها میزارن.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 14:47  توسط پیمان  | 



سلام به دوستای خوبم

امیدوارم حالتون توپه توپ باشه

از همتون عذر می خوام که چند روزی نبودم

آخه خیلی سرم شلوغ بود

ولی دوباره اومدم......و دوباره آپ کردم.....

اینبار حرف دل خیلی ها رو تو این پست زدم ....

این پست رو زدم به افتخار دوست عزیزم . . . <<<مینا>>>

مینا جان امیدوارم خوشت بیاد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 14:39  توسط پیمان  | 



تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست

دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند

بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 17:43  توسط پیمان  | 



مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد

           این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:47  توسط پیمان  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 19:35  توسط پیمان  | 



خدایا...

در کلبه ی حقیر خود چیزی دارم...

که در عرش کبریایی ات نداری...

من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری....

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 17:1  توسط پیمان  | 



دختران روستا به شهر فكر مي كنند!
دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند!
مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند!
مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند!
كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد...
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 10:54  توسط پیمان  |