تبليغاتX
دست نوشته های تنهایی من . . .



یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه خدا رو خواب دید...

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفعه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد...

از خدا پرسید: خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبینم..... بهم بگو این رد پاها چیه؟؟؟؟

خدا: بنده ی عزیزم یکیش مال خودته و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام.

بنده: آهان خداجون.... پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم با همه ی

مهربونی هات منو تنها میزاری؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

خدا: نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی......

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی.......

واقعا اگه یه ذره بیشتر به زندگیمون دقت کنیم هم جا ردپا و وجود خدا رو می تونیم حس کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 15:11  توسط پیمان  |